با توام اي سهراب
يادته گفتي بهم:((تا شقايق هست زندگي بايد كرد؟))
نيستي سهراب ببيني.......
كه شقايق هم مرد....
.ديگر باچي كسي رو دلخوش كرد؟؟؟؟
يادته گفتي بهم:
((اومدي سراغ من....نرم و اهسته بيا.....كه مبادا تركي بردارد چيني نازك تنهايي تو؟))
اومدم آهسته.....
نرم تر از يك پر قو....
.خستته از دوري راه....
خسته و چشم به راه.....
يادته گفتي بهم:
((عاشقي يعني دچار؟؟؟))
فكر كنم شدم دچار...
.تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگر دچار دريا باشه.....
.آره....تنها باشه.....
دچار غمها باشه.....
يادته مي گفتي:
((گاهگاهي قفسي مي سازم...... مي فروشم به شما.....
تا با آواز شقايق كه در آن زندانيست.....
دل تنهاييتان تازه شود؟؟))
ديگه حتي اون شقايق......
كه اسير قفسه.....
سهراب.....
. ساحل يك نفسه......
نيست كه تازگي بده ........
اين دل تنهاي منو.....
پس كجاست اون قفس شقايقت؟؟؟؟؟
منو با خودت ببر به قايقت......
راست ميگفتي
:((كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود))
آره....كاشكي دلشون شيدا بود......من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب......
خودت گفتي بهم:((***بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است***))