قاصدک غم دارم غم آوارگي و دربدري
...
غم تنهايي و خونين جگري
قاصدک واي بر من
همه از خويش مرا ميرانند
...
همه ديوانه و ديوانه ترم ميخوانند
مادر من غمهاست
قاصدک! دريابم روح من عصيان زده و طوفانيست
آسمان نگهم بارانيست
قاصدک غم دارم غم به اندازه ي سنگيني عالم دارم
قاصدک غم دارم غم من صحراهاست افق تيره ي او ناپيداست
قاصدک ديگر از اين پس منم و تنهايي
و به تنهايي خود در هوس عيسايي
و به عيسايي خود منتظر معجزه اي غوغايي
قاصدک زشتم من زشت چون سنگ خارا
قاصدک حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني که در آن پستي نيست
پستي و مستي و بد مستي نيست
مي گريزم به جهاني که مرا نا پيداست
شايد آن نيز فقط يک روياست
....
